X
تبلیغات

تلخ ِ تلخ

چشمام

روزای شلوغیه که نمی فهمم دقیقا دارم چی کار می کنم ... غرق شدم توی لحظه های جیگیلی تو ... غرق شدم توی مردی که هنوز ازش می ترسم و دوسش دارم ... غرق شدم بین دستایی که مردونگیش مستم کرده و این چرخ دنده های لعنتی می چرخه و بیشتر می ترسم از تصمیمی که گرفتم ...

چشمامو باز می کنم... ساعت 6 صبحه ... برمی گردم به تو نگاه می کنم ... به تویی که گاهی برام غریبه ای و گاهی همون نیمه گمشدم ... نگاه می کنم و فکر می کنم به روزای شیرینمون که دیشب با رویاش خوابیدم ... توی لعنتی بی هوا چشماتو باز می کنی و از هپروت بیرونم میاری ... چشمات چی میگه که منو حتی از خودم فراری میده و به دستات پناه میده ...

میگه :چرا تردید داری؟ ... از چی مطمئن نیستی؟

میگم :از خودم ...از دل وامونده ی خودم مطمئن نیستم

میگه :یه ماه فکر کردن کافی نبود؟

میگم :نمی دونم...

میگه :اگه مطمئنش کنم چی؟ راضی میشه؟

من؟ ... شرمنده میشم از حرفایی که تو چشمامه و تو می خونیشون ... ولی حق بده بهم ... به فرصت نیاز دارم برای هضم این خوشبختی :-)


| |

گذشته ای که گذشته

دارم با خودم فکر می کنم یه اتفاق چقدر می تونه نزدیک در عین حال غیر منتظره باشه ... من همیشه انتظارشو داشتم یه روزی تو همین خیابونای اطراف فیس تو فیس شم باهات ... ولی انتظار این حال لعنتیم رو نداشتم ...

چراغ قرمز چهارراه پاسداران ... ۱۱۸ثانیه ... صدای گوگوش پیچیده تو همه ی وجودمو لبخند میزنم به این که هنوز چیزای خوبی هست که با یاداوریش بغض نکنم ... با صدای جیغ و خنده ی یه دختر به اون طرف چهارراه نگاه میکنم ... من؟ خشکم میزنه ... انگشتام یخ میکنه ... و انگار دنیا شده اندازه یه قوطی کبریت ... همیشه باید یه چیزی وجود داشته باشه که روزای خوبو خراب کنه ... این دوتا دختر تاهمین شش ماه پیش جای خواهرای من بودنو الان حکایتمون شده حکایت جن و بسم الله ... صدای خنده هاشون همه خیابون رو پر کرده و یه لحظه از خودمو گذشتمو سلیقم حاااااالم به هم میخوره ... انگار تو اون بالا نشستی و همه کاراتو بی خیال شدی و لحظه به لحظه این ادمای گند و کثافت رو به روم میاری ... من دیگه چه جوری باید بگم غلط کردم ... دیگه چه جوری باید ازشون دوری کنم ... نه ازشون فرااااار کنم ... این چراغ لعنتی هم که داره جون میده ... بی خیال افسر سر چهارراه میشم و میپیچم تو اولین خیابون فرعی ...

و چند روز بعد ... کافه سپید گاه ... دارم به دردو دلاش گوش میدم که یکی از پشت سر میاد کنارم میگه : میتونم این... حرفش نصفه می مونه که به چهره ش نگاه می کنم ... میخوام فریااااااد بزنم تو چشماش : تو چرا باید الان اینجا باشی لعنتی؟؟!! از جام بلند میشم ... عذر خواهی میکنم ... وفرااااار ... فرار از این همه بدشانسی ... نفسم بند اومده ... میام بیرون کافه بهش زنگ میزنم که بیاد بیرون ... بیچاره ای که مونده بود من چرا برقم گرفته ... چند تا نفس عمیق میکشم و ذهنمو پرت میکنم به یه ناکجا آبادی که فعلا سراغش نرم ....

الان چند هفته ای از اون اتفاقا میگذره و من هنوز جرات نکردم حتی به یاد بیارم اون دو روز گند و بی مزه رو!!

هووووف ... زندگی م تازه داشت نفس می کشید که...

 


| |


دوشنبه بود و دوتا امتحان داشتم ... به قدری استرسی بودم که نه چشمم پی امی رو میدید و نه گوشم صدای زنگی رو می شنید ... اما از بد شانسی های مکرر اون روز حرفات خووووب توی دلم ریخته شد و اشکام باز سیل شد ... یادآوری کردن روز ولنتتاین آخه به من دربه در لعنتی چه ربطی داره؟ ... من چرا باید بدونم چند روز مونده تا ولنتاین ... چرا باید یادم بیاد پارسالی که بهترین روز عمرم بود ... چرا نمیزارید آروم زندگی کنم لعنتی ها؟... چرا این بغض لعنتی اینقد خووووب باهام رفیق شده ... چرا الان که تو رو مبخوام نیستی ... اصلا چرا الان که نیستی اینقد میخوامت ...


هوس کرده ام

که تو باشی

من باشم

و هیچکس نباشد

آنگاه داغ ترین آغوش ها را از تنت

و شیرین ترین بوسه ها را از لبت بیرون بکشم

به تلافی تمام روز هایی که میخواهمت و نیستی


| |


تظاهر ... اوهوم ... تنها کاری که برمیاد همینه ... تظاهر به قوی بودن

حال خوشی ندارم ... استرس این سفر که خوابو از چشام گرفته ... دلشوره ی کنکور و روز شماری ش ... جزوه های تلنبار شده و ورق نخورده ... حسرت فرجه هایی که نیستم و نمی تونم هییییییچ غلطی کنم واسه درس خوندن و پاس کردن این ترم منحووووووووووس ... وقت عمل و اضطرابش ... این دلتنگیای نفس گیر و کلی درد دیگه که لحظه لحظه داره از پا میندازتم ...

دعا کن ... برای آرامشم دعا کن :(((


| |

آوار

نمی فهمم چی میتونه اینجوری برینه تو انرژی مثبت روزی که یکی از بهترین روزای عمرت بوده ... چی میتونه ایییییییییییینقدر حالتو خراب کنه و دنیا رو روی سرت آواااااارررر

دیروز جمعه ای که با کوه و جمشیدیه شروع شد و به باغ فردوس ختم شد ... و عاااااااالی بود ... اما نمیدونم چه مرگم شد شبش که مرگ رو آرزو می کردم ...

و امروز شنبه صبحی که دلم نمیخواد از چاردیواری نارنجی م بیام بیرون و این اشک ... این اشک و ظاهر شدن پست لعنتی تو ... پست لعنتی تو و حال خراب من ...

یعنی اگه امید به گذشتن این روزا نداشتم خودم یه جایی تمومشون می کردم ... ساعتایی رو که دست میندازه بیخ گلوت و راه نفساتو می بنده 


_ دلم تنگ می شود گاهی

برای یک "دوستت دارم ساده"

دو "فنجان قهوه داغ"

سه روز " تعطیلی در زمستان "

چهار "خنده ی بلند"

و پنج "انگشت دوست داشتنی"


| |


گاهی حقیقت به اندازه ای تلخه که آرزو می کنی کاش هیچ حقیقتی وجود نداشت ...

من؟ ... تلخم ... به تلخی ِ حقیقتی که نمی خواهیش ...

من؟ ... تو حالت احتضارم و نفس زندگیم بند اومده ...

دلم ؟... تنگه ... خـــــــــــــیـــــــــلی تنگه ...

این آذر لعنتی زود تموم شه و برم بابا رو ببینم ... دلتنگشم ... نگرانشم ...

همین که آدمها کیلومترها ازت دور میشن قدر خوبیاشون ... نه ... قدر حضورشونو می دونی ... کاش دوباره بیای بابا :-(

 

 

ـــ باران گرفت
    زنده شدی از میان هزار سال خاطره
    خیس شدم از عطر بودنت!


| |

خراب آباد

آخرین چیزی که یادم میاد هوای سرد اتاقمه و سالنامه آبیه که داشتم نوشخوارش می کردم ...

بوی شدید الکل که به بینی م می رسه چشمام رو باز می کنم ... به سقف نگاه می کنم و به پنجره ... اینجا آشنا نیست اصلا ... روی بینی و دهنم یه ماسک اکسیژنه سبز رنگه ... روی دست چپم چند تا پانسمانه ... و دقیقا به اون رگ دستم که شکل یه پی ِ انگلیسیه سِرم وصله و با سرعت و درد شدید میره تو خونم ... هووووفف ... این سِرم لعنتی ... می تونم حدس بزنم چی شده ...

اخم کردم و دارم فکر می کنم ... که یه خانم کم سن و سالی وارد اتاق می شه ... من فقط بهش نگاه می کنم که میگه: به هوشی؟ ... من نگاه می کنم، دستشو جلوی صورتم تکون میده و اسمم رو صدا می زنه، میگه: خوبی؟ ... یه آره ی آروم می گم و بغض می کنم و نگاهمو می دوزم به برج میلادی که یه سایه ی کم رنگ ازش معلومه ...

مثل همیشه ی خدا بغضمو قورت میدم، آه می کشم، یه لبخند زورکی می زنم و انگار نه انگار ... به پرستاری که داره یه چیزایی وارد سرمم می کنه میگم : چی شده؟ ... می خنده ... میگه: من باید از تو بپرسم ... میگم : زیاد یادم نمیاد... میگه : منم فقط می دونم که حالت خیلی خرابه ... چی کار کردی با خودت دختر؟! ... من؟ لبخند می زنم، میگم: هیچی، میگه: اصلا حالت برای اتاق عمل مناسب نیست ... وقتت میفته عقب ...

هووووففف ...

بوی خون و الکل حالمو به هم میزنه ... چشمامو می بندم و انگار که بی هوش میشم دوباره ...


| |

ب ا ر و ن

امروز بارون بارید و بارید و بارید .... منو داغون کرد و داغون کرد و داغون کرد ... تمام روز عصبی بودم و خودمو حبس کردم تو خونه ... پتو سبزه رو پیچیدم دورمو ماگمو پر از چای سبز کردم و همه درو پنجره ها رو بستم ... من دل هوای بارونی ندارم ... هوای بارونی برای من یعنی نگاه کردن خیابون از پشت شیشه ی کافه گرامافون ... یعنی پارک ملت ... یعنی روز ولنتاینو تجریش ... یعنی تاکسی تجریش ـ انقلاب ... یعنی باغ فردوس و ویونا ... هوای بارونی برای من یعنی سرطان .... هوووووففف

همه چیز می گذره .... خیلی زود می گذره :)


| |


یه زمانای خیلی دوری که درست به خاطرش نمیارم ... یه پسر دایی داشتم البته پسر داییِ مامان ... همبازی م بود و مثلا داداشم ... روزایی که از خونه فرار می کردیم تا بریم پیش حسن آقا بستنی بخوریم ... و شبایی که تا صبح دلقک بازی درمیاورد و می رقصید و سیا چرده چرده رو می خوند ... یا شبی که همه خونه ی مامانی خوابیده بودیم و اونا مهمون داشتن ... سر یه کلکل با پارچ آب دنبالش کردم و تا اومدم آب بریزم روش جاخالی داد و یه پاااارچ آب یخ ریختم رو مهمونی که رو کاناپه خوابیده بود ... وای که چقدر اون شب خندیدیم ... و تو از ترس باباتی که بیدار شده بود رفتی تو کمد دیواری قایم شدی و من زیر میز ناهارخوری... هووووف ... گذشت تا سه سال پیش من با منصوره اومدم خونتون برای دیدن دایی که مریض بود ... ولی دایی رفته بود فرانسه برای عمل و اومدن ما چند دقیقه بیشتر طول نکشید ... اون روز دیدمت ... ولی نشناختمت ... ایییین همه تغییر ... و تمام مدت که تو اتاقت بودی فکر می کردم شوهر عاطفه ای ... اون یه ذره رفت و اومدم تموم شد ....  تا اینکه خواهرت همه چی رو خراب کرد ... الان نه دایی رو یادمه نه پسرشو ... فقط یه فیلم سیا سفید از بازی هامون تو ذهنم رژه میره ... من خدا خدا میکنم تو این سفر لعنتی نبینمت ... این یه ساعت اختلاف پروازمون جوری بشه که تا آخر سفر نبینمت ... نمی خوام خراب بشه خاطره های گل گلی م ... کاش اصلا پرواز کنسل شه ... نمی دونم .... جوری بشه که نبینمت ...

امروز ... یکشنبه ای که به تجویز دکتر بازم سفر ... بازم درمان این فراموشی لعنت شده !


| |

مخاطب خاص

اینکه اون دختر پست بخواد هر حرفی راجعم بزنه برام عجیب نیست ... قبلا بهت گفتم که چقددددر نسبت به حرفاش بی اعتمادم ... اینم یکی دیگه ازون حرفا... من نشنیده میگم قضاوتش با خودت... هم منو خوب میشناسی هم اون دختر بی عقلو ... امیدوارم لااقل نظر خودت درمورد آرزو عوض نشده باشه و هنوز یادت باشه که چه فکرایی درموردش داشتی ... جریان عماد و دوست خودت رو که خوب یادت هست چه بلاهایی سر من آورد و چند جور حرف زد... اون زیاااااااد بهونه داره واسه اینکه منو خراب کنه و خودشو خوب ...

من نشنیده میگم قضاوتش با خودت...

و لطفا دیگه اینجا کامنت نذار ... ممنون :)


| |

غریق نجات

عجب رسم عجیبی داره زندگی ... روزای خوبی که منتظرشون بودی و چقدددددر به این لحظه ها احتیاج داشتی مثل باد گذشت ... ولی من؟ ... هنوز غرقم تو اون روزای خوب گرم پر از خنده ... هنوز غرقم تو اون چند روزی که دل دادم به دریا و دیوونه بازی های توی لعنتی ... واقعا نفهمیدم چی شد که افتادی وسط این همه هیاهو و تلخی من ... انگار مامور شده بودی تا لحظه هام خوب بگذره ... تو و اون غزلٍ کوچولوی دوست داشتنی ... ممنون ... ممنون پسر خنگ روزهای خوبم ... مهر 92 مثل بهمن 90 شیرین بود ... عالی بود این سفر بی مقدمه ...

گذشت و باز پرت شدم تو این دنیای شلوغ و تلخم ... این دنیام که ثانیه هاش روی عقربه ساعت جون می کنه ... هووووفف ... بازم شلوغی و طرح ترافیک و پلاک زوج و فرد و کلی دردسر که مختص زندگی تو این تهران خراب شده است ... خستم می کنه این روزا ... این همه فکر خستم می کنه این روزا ...



| |

ناکجاآباد

حرفای زیادی دارم برای گفتن و آه کشیدن و خیره شدن به رو به رو ... حرفای زیادی دارم برای اشک ریختن و به سکسکه افتادن و بی تاب شدن ... حرفای زیادی دارم که انگار فقط از چشمام میشه خوندشون... نمی تونم بنویسم ... و چراشو نمی دونم ...روزای آرومیه ... چشمامو بستم و همه چی رو از این مخ لعنتی م بیرون ریختم و ... بالاخره آروم شدم ... روزای سرد و آرومیه ... به شرطی که این خیابونا و کافه ها و گظشته بذاره ... 

شرکتم ... حالم دااااغونه ... و کلی کار سرم ریخته ... بابا زنگ میزنه ... میگه آخر هفته ات رو خالی کن ویزا بلیط هتل رزرو شده ... میگم : تا بعد از ظهر ۵شنبه پُرم ... میگه : واسه ۴شنبه صبح بلیط گرفتم ... و من خودمو میکشم مقصد این بلیط رو بفهمم و بابا میگه فقط تو فرودگاه ...

فکر میکنم تنها چیزی که میتونه حالمو خوب کنه و چشمامو باز کنه سفره ... سفر ناکجاآباده ...

هوووووفففف ...

 

 


| |


بعید می دونم سخت تر از اینی که هست بشه ...  هوم؟!

| |


دلم پاییز میخواد... روزای شلوغ کاری و دانشگاهی ... اینقدی دوروبر خودمو شلوغ کردم که کله صبح بزنم تو خیابون و ندونم کی کارم تموم میشه... اینقدی چشمامو روی گذشته و آینده بستم که ندونم چی شده و چی می خواد بشه ... دلم شلوغی میخواد ... دلم سرمای پاییز میخواد ...

فقط میخوام از خودم ... از گذشته ... از فکرام ... از خاطره هام ... از همه ی دنیام فرار کنم ...

حرف لعنتیت مث سوزن تو مخمه ... "همه ی آدمای دنیا همینن ... همه ی آدما"

پووووففف ... آدمای گذشته ... آدمای گذشته ... آدمای تموم شده ... آدمای انقضا گذشته ... آدمای گذشته .....

 

 


| |

خ و ش ب خ ت ي

يه زماني بود خيلي بيشتر از الان دوسَم داشتي... يادش بخير... 

يادِ خوشبختي بخير ... 


| |


ظاهرا آرومم ... ولي رسما داغونم :-(


| |


دلم رييييييخت :-(


| |

رفتنم

دنيا چقد كوچيكه ... چقد تاريكه ... با همه ي قدرتش داره منو مي بلعه ... خفم ميكنه ... دنياي اين روزاي من شده همين چارديواريِ نارنجيِ لعنتي ... حبسم ... تو اتاقم ... تو فكرام ... تو اشكام ... تو تلخيام ... 

من؟ ... دارم با همه ي احساساي گل گليِ دخترونم ميجنگم ... كه برم گم شم ... از زندگي تو برم ... حتي شايدم از زندگي خودم ... بايد جمع و جور كنم ديگه ... وقتشه ... فقط ... فقط اين بغض هرلحظه يِ تلخِ ... اين بغض داره منو ميكشه ... نه حل ميشه تو اشكام و تموم شه ... نه هضم ميشه تو اين دلِ در به درم ... 

همه ي درد من تويي ... تويي كه ديگه ... ههووووووففف ... وگرنه احضاريه كه ...... 

بي خيال :-)


| |

زن

زن كه باشي گاهي كم مياوري ... دستهايي را كه مردانگيشان امنيت مي آورد ... و شانه هايي را كه استحكام آغوششان لمس آرامش را به همراه دارد ... دست خودت نيست ... زن كه باشي گاهي دلت ميخواهد تكيه بدهي ... پناه ببري ... ضعيف باشي ... دست خودت نيست ... زن كه باشي گهگاه حريصانه بو ميكني دستهايت را ... شايد عطر تلخ و گس مردانه اش لابه لاي انگشتانت باقي مانده باشد ... زن كه باشي گاهي ميزني زير گريه ... كه دلش بلرزد و صدايت كند: بانو ... دست خودت نيست ... زن كه باشي گاهي رهايش ميكني ... و پشت سرش آب مي ريزي و قناعت مي كني به روياي حضورش ... به اين اميد كه او خوشبخت باشد ... دست خودت نيست ... زن كه باشي همه ديوانگي هاي عالم را بلدي ... ميتواني زير لب ترانه بخواني و آشپزي كني ... ميتواني جلوي آينه موهايت را شانه بزني و حس كني نگاهش را ... ميتواني ساعتها به اميد گره خوردن شال دور گردنش ... ببافي ... و در هر رج بوسه بكاري براي روزهاي مبادا كه نيستي كنارش ... زن كه باشي ... بايد صبور باشي و مدارا كني ... با همه بغضت لبخند بزني ... زن كه باشي ... هزار بار هم بگويد: دوستت دارم .... باز مي خواهي بپرسي: دوستم داري ؟؟ ... و ته دلت هميشه خواهد لرزيد ... زن كه باشي ... هر چقدر هم كه زيبا باشي ... نگران زيباترهايي مي شوي كه شايد عاشقش شوند ... زن كه باشي ... هروقت كه صدايت مي كند: خوشگلم!! ... خدا را شكر مي كني كه در چشمهايش زيبايي ... 

دست خودت نيست ...

زن كه باشي ... همه ديوانگي هاي عالم را بلدي ... 


| |

سقووووووووط

تلخم ... بغض دارم ... نه ... فرياد دارم ... تلخم ... شكستم ... نگرانم ... تلخم ... بي قرارم ... بي طاقتم ... تلخم ... سرگردونم ... تلخم ... تلخم .. تنهام ... دارم از تنهايي دق ميكنم ... دارم از اين همه غصه مي ميرم ... خيلي بدبخته اوني كه همه چي داره ولي هيچي نداره ... خيلي بدبخته اوني كه مثل الانِ منه ... خيلي بدبخته

 

بن بست زندگي اينجاس؟؟ ... اون نقطه آخر كه بعدش ديگه هيچ كوفتي از دنيا نميخواي اينجاس؟؟

آهاااااي با شماهام !!!

جايي كه من ايستادم آخر دنياس؟!



| |

با خاطرت يا به خاطرت

خاطرات را بايد سطل سطل از چاه زندگي بيرون كشيد

خاطرات نه سر دارند نه ته ... بي هوا مي آيند تا خفه ات كنند ... مي رسند ... گاهي وسط يك فكر ... گاهي وسط يك خيابان ...

سردت مي كنند

داغت مي كنند

رگ خوابت را بلدند ... زمينت مي زنند ... 

خاطرات تمام نمي شوند

                           تمامت مي كنند ....



- من؟ داغونم ... لهم ... زير اين همه فشار لهم ... اما زنده ام ... نفس ميكشم با نفسِ تمااااااامِ دغدغه هام ... بد خوابيام ... كابوسام ... اشكام ... خودخواهيام ... بي ملاحظگيام ... دلخوريام ... دل شكستنام ... زنده ام با نفسِ تماااااااامِ بدبختيام



| |

من

این روزها حالم همچون دایره ای می ماند

 که

هیچ

گوشه ای از دنیا

 برایش

 دنج

نیست

....

 


| |


باز هم قهوه می خواهم ... حتی تلخ تلخ!

| |

سكووووووت !!!!

ميگه : نيستي !!

ميگم : هستم ... اينجام ... اما غرقم ... تو خودم ... تو آدمام ... تو زندگيم ... تو رؤياهام ... تو گريه هام ... تو عشقبازيام ... هستم 

ميگه : باز غريق نجات ميخواي؟؟ ... بازم تلخي ؟؟

ميگم : ...... 

هيچي نميگم ... لال ميشم 


هوووووفففففف .............


| |

زنده ام


کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


پ.ن: ...


| |

O O

گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....

 

از : گروس عبدالملکیان



| |

آرامشم


آرام باش

حوصله کن

من برای رسیدن به آرامش

                                   تنها به تکرار اسم تو 

                                                            بسنده خواهم کرد.

حالا آرام باش

همه چیز درست خواهد شد.


+ سید علی صالحی


| |

344

هنوز آنقدر ضعيف نشده ام
که خطرِ ريزشِ اين کـوه را جار بزنم
اما تــــو
حواليِ من که مي رسي احتياط کن!


| |

عید

شاید بهار

شاید عید

شاید ما


_ هیچ احساسی در مورد تولدم ندارم ... شاید با تو ........




| |

342

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

 

از : گروس عبدالملکیان



| |