214
یه جوری کنار کشیدم که هیچ کدوممون متوجه نشدیم ! :)
ــــ حیات غفلت یک دقیقه ی حواست !
( هشت کتابو که باز می کنم ... صدای خسرو شکیبایی دلمو می لرزونه ... روحش شاد! )
| |
یه جوری کنار کشیدم که هیچ کدوممون متوجه نشدیم ! :)
ــــ حیات غفلت یک دقیقه ی حواست !
( هشت کتابو که باز می کنم ... صدای خسرو شکیبایی دلمو می لرزونه ... روحش شاد! )
| |
با اون حرفای آخرت یه حس بد بهم دست داد ... چقدر وقیح حرف زدی ... هه ... فهمیدم اومده بودی تلافی ... اما تلافی چی ؟ ... نمی دونم ... تلافی ثانیه هایی که می خواستمت و نبودی ؟ ... اومده بودی بگی من هنووووز هستم ... نه نیستی ... لا اقل دیگه برای من نیستی ... !
دلم گرفته ... این غروب های پاییز رو هیچ جوره نمی تونم تحمل کنم ... این شبای خاموش رو نمی تونم به صبح برسونم ... این لحظه های دوباره رو نمی تونم هضم کنم .... دلم خیلی چیزا میخواد ... خیلی چیزایی که نیستن ... یا هیچ وقت مال من نبودن ... یا بودن و از دستشون دادم ... یا قراره باشن اما الان نیستن !
از الان گفته باشمااا خدا من تحمل این سردی ها رو ندارم ... جا میزارم میرم یه جایی که نه دست اون بهم برسه نه دست تو نه دست sms و off و mail ! پس این روزا رو ازم بگیر .
| |
مجسمه ای هم که انگار سنبل حضورت بود توی این چاردیواری نارنجی ... چند روز پیش افتاد ... شکست ... و چیزی ازش باقی نموند !
دیگه کائنات رفتنت رو چه جوری باید بهم بفهمونه ؟!!!
| |
ماه میاد رو آب ...
بازم رفتم سراغ اون سالنامه ی آبی ... هرچند که نمی خواستم ... دلم یه دفه ای یه جوری شد ... اما دلم نمی خواست تلاش یه سالم رو سر یه لحظه به باد بدم ... ولی خب بازش کردم ... تو صفحه ای که اومد نوشته بود : " لیلی این شبای من باش !"
چقدر حالم رو خراب کرد ... مثل آدمی که یه ساله هیچی نخورده ... دونه دونه کلمه ها رو می بلعیدم ... بعد یادم افتاد فردا پس فردا ۱۷ مهره .... هه ... تولدته پسر !
دلم غنج رفت !
| |
صبح که بیدار شدم ... می خواستمت ... دلم می خواست پرواز کنم .... با اینکه شب کمتر از ۲ ساعت خوابیده بودم ... اما خیلی خوب بودم ... پر از وجودت بودم ....تو خواب حالت خوب نبود ... چی شده ؟ ... یعنی باز چی شده؟ ... خیلی دوس دارم بدونم ... میبینی؟ ... بازم پاییزه !
پ.ن : این روزا خیلی خوشحالم ... انگار یه آرزوی ۱۰ ساله داره بر آورده میشه !
| |
دیدم نمی تونم برم بگم اشتباه کردم ... یعنی دیگه جرئتش رو ندارم ... میخوام اینجا اعتراف کنم :
خدایا غلط بزرگی کردم ... ببخش اون همه بی عقلی رو .
لطف خدا
بیشتر از
جرم ماست !
پ.ن:هیچ وقت به ظاهر آدما ... به حرفاشون ... به فیلماشون ... به کاراشون ... اعتماد نکن ... تا مطمئن نشدی که کسی رو کامل شناختی ازش پیروی نکن ... نتیجه ی یه تجربه ی ۵ ساله است !

| |
دیگه به جرات می تونم بگم : فقط تو رو دارم . عادت می کنم !
من در آن روز
که در
بند توام
آزادم !
| |
تقریبا یه همچین روزایی بود که احساس کردم یه چیزایی دور و برم داره عوض میشه ... احساس کردم باید منتظر یه فاجعه ی بزرگ باشم ...
و درست بود ... همین شد ... تمام این احساس ها با یه فاجعه تموم شد ... نمی گم این اتفاق بزرگ خیلی سخت بود ... نه ... برای این نتونستم باهاش کنار بیام که اصلا از طرف تو یه همچین کاری برام غیر ممکن بود ... شاید قبلا فکرش به سرم زده بود .... اما نه ... تو مال این کار نبودی ... ضربه ای هم که بعدش خوردم زیاد به خاطر علاقه و وابستگی و این حرفا نبود .... بیشتر تو کف کاری که کرده بودی مونده بودم ... مونده بودم باید چه طور با مینا رفتار کنم ... چطور کنارش توی یه کلاس بشینم ... چطور به حرفاش گوش کنم ... یا چطور باهاش حرف بزنم ...
و این شد که اینجا شد تلخ تلخ .... و من آدمی که از قهوه هم تلخ تر شده بود ... تلخ می دیدم ... تلخ می گفتم ... تلخ می شنیدم ... و تلخ زندگی می کردم .
پاییز بود ... ظهر ها توی راه اکثرا بارون میبارید ... فکر می کردم که شاید این قطره ها بتونه تلخی هام رو التیام بده .... اما نه ... نتونست ... که بیشتر آتیشم می زد ... که الان هر وقت بارون میباره دلم میخواد بشینم یه دست گریه کنم ... حتی اگه هیچ بهونه ای واسش نداشته باشم ... !
که اینطور شد که اینجا شد تلخ تلخ !
و من آدمی که از قهوه هم تلخ تر شده بود !
یک سال از روزای اینجا میگذره ... !
... تازه داشت یادم میرفت ....!
| |
خیلی اذیتت کردم ... اونجا منو لو نده ... تو رو خدا ... !
ولی باور نمی کنم هنوز ...!
| |
وای که چقدر سخت بود خدا ... چقدر تجربه ی بزرگی بود ... اما به نظر من می ارزید به اون همه ناراحتی ... فهمیدن تو می ارزید به همه اون بی قراری ها ... هنوزم ارزش داره ... هنوزم به خاطرش وایمیسم ...
اما بزرگ شدم ... الان اندازه ی یه آدم سی ساله تجربه دارم ... اندازه ی بابام می تونم در مورد دنیا و آدما و بدبختی هاش بگم ...
ـــ می گفت : خب این هم یه جور امتحانه دیگه ... هر چی از طرف خدا برسه خیره ... خب تو یه معامله ی بدی با خدا کردی که این اتفاق برات افتاد ... که نتیجه ی معامله ات این بود ...
می گفتم : من هر کاری کنم بنده ام ... پس خدایی اون کجا باید ثابت بشه ... خب من به این آسونی نمیتونم ازش بگذرم .... تحمل این داغ رو ندارم .
می گفت : تو اگه با یه بنده هم بد رفتاری کنی ناراحت میشه ... میخوای خدا ناراحت نشه ... بعدش هم خدا تحملش رو هم بهت میده ... حالا گیرم تحملش هم نداشته باشی ... بالاخره بلاییه که سرت اومده .
می گفتم : باور کن سخته .
می گفت : نه باید باهاش کنار بیای ... اتفاقیه که خودت دعوتش کردی به طرف خودت با اعمالت .
می گفتم : تو عمرا اگه بفهمی من این جمله ها رو با چه حسی می گم ... هنوز توش گیر نیفتادی که درکم کنی .
می گفت و رد می شد و نمی فهمید با چه سوزی باهاش درد و دل می کردم . ... درست دو سال از اون اتفاق گذشت ... چند روز پیش سالگردش بود ... و درست توی همون روزا خودش هم دچار شد ...
دچار شد و فهمید چی می گم ... و فهمید چقدر سخت بود ... و چشید تمام اون شب بیداری ها رو !
ناراحت شدم ... احساس می کردم خیلی تنهاست ... اما نه ... اینقدر خدا رو داره که تنهاش نذاره ... اینقدر همراه خدا بوده که الان دیگه نوبت خداست ... همه جوره خدا همراهشه ... و خیلی خوشحال شدم که اون مثل من تنها نبود !
به روز حادثه
غم
با شراب
باید گفت !
| |
دیگه الان ..........
ـ برای بار ۳ حذف شد ...

پ.ن:
حال من خوب است ...
اما ...
تو باور نکن !
| |
چرا اینقدر نا مفهومه ؟ ... وطن ؟ ... وطن ؟ !
.
.
.
... آهان ... میگن وطن ! ... بله وطن ! ... جناب اوباما منظورشون وطنه .
| |
_ چشم ها ! ... تمام هستی آدما رو باید توی چشم هاشون جست ... دریچه ی دل ، چشمه ... اگر گم شدی میشه از چشمات پیدا شی... اگر خودتو یادت رفت میشه از چشمات یادآور شی ... اگر خودتو نفهمیدی میشه از چشمات بفهمی ... اگر دلت گرفت میشه از چشمات باز شه ... و اگر .....
فلسفه اش همینه ... !
اندوهی در چشمانش نشست ،رهرو نازک دل !
میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ .
(س . سپهری )
| |
یه عالمه کلمه تو ذهنم می چرخه که از سردرگمی نمی تونم مرتبشون کنم .... فکرم خیلی قاطی کرده ... این یه مدت سوژه واسه تو کف رفتن زیاد داشتم ... ذارم فکر میکنم که ...
چرا با من رو راست نیستی؟. خوشحالم که تموم شد . دلم میخواست یه ساعت داشتم زمان رو می بردم جلو تا یه سال . اگه اون اتفاق بیفته دیگه تا مدتی غم ندارم . خیلی بی شرفانه است کارهات . غلط کرده یه بار دیگه اسم منو بیاره . دیروز رو دوست داشتم ، نزدیکش بودم . به این فکر می کنم که چه خوب میشه اگه زودتر یه سال دیگه بیاد . دوست نداشتم جلوی بهناز این اتفاق میفتاد. ای کاش داشتمش . خیلی پرویی که با تموم اون احساس ها همچین کاری کردی . مامان جان چی دوست داری برات بخرم روز مادر بگو که من اینقدر گوزپیچ نشم . وای چقدر سخت بود مسولیت حرفم . تو گه می خوری دوباره بیای جلو ، این بار دیگه چی میخوای بگی؟ اه . این روزا نفس کم میارم ، از بس که از دستتون حرص می خورم . بازم تابستون شد؟! بهش که گفتم . با این smsها منو میکشه آخر . مهم اینه که تو گندتو زدی ، الان برای جبرانش خیلی دیره . چرا من اینقدر روی این نکبت حساسم ؟ هرچند که خیلی بی لیاقت تشریف داری . ولی فکر می کنم از بدبختی خودمه . نه؟ دوست داشتم این روزا فقط یه هدفون تو گوشم میذاشتم و چشمام رو می بستم . رها می شدم شاید از دست شماها . خدایا چرا اینقدر نیستی ؟، دوباره چی کار کردم من که رفتی ؟ ، دارم دیوونه میشم از این همه سردرگمی ِ نبودنت . نباید واسه آدما مایه گذاشت ، رودل میکنن . آدم باید واسه خودش valuable باشه ، نه دیگران براش بیافرینند . خدایا برای تو باشه ، برای تو چشم ! با این موسیقی که دارم گوش میدم نمیدونم چند دقیقه دیگه زنده می مونم . خدایا هزار بار برای خودم ، یک بار هم برای تو !
اوووممم ... چقدر درگیر !

| |
... این شبا چقدرآسمون دلش پره ... دلم برای آسمون می سوزه ... انگار صبر می کنه همه بخوابن ... بعد تمام درداشو با ابرا تقسیم می کنه ... چقدر آسمون دلش پره ... چقدر دلش میخواد ... آره آسمون؟... تو هم دلت میخواد کسی که می خواستی الان بود ؟ ... بارون تمام هستیمو آتیش میزنه ... می بینی؟

ـــــ خدایا تو چقدر نزدیکی ... وچقدر من دورم ... تو چقدر هستی ... و من نیستم ... تو چقدر منو می بینی ... و من تو رو نمی بینم ... تو چقدر حضور داری و پر رنگی ... وچقدر من تو باغ نیستم ... !
چو بید
بر سر ِ ایمان خود
می لرزم !
| |
من بهش گفتم : تو منو با علی اشتباه گرفتی !
... ناراحت شد ... نمی دونم چرا ... من که گفته بودم این روزا شیرین میرین میزنم ... !
و رفت ...
رفــــــــت ...
ر ف ت .... نمی دونم ... شایدم من رفتم ...
رفتنی مثل قبلی ها ... بی مهابا ...
چقدر حرفای امروزت برام تکراری بودن ... چقدر امشب دلم گرفته ... چرا اینجوری شد ؟ ... مگه خدا همه چیز رو نمی دونست ... ... چقدر خدا نبود امروز تو حرفام ... تو حرفات ... تو حرفامون ... چقدر امشب تنهام ... چقدر مهتاب طولانی شده ... چقدر تنهام ... !
میگن وقتی یه آدم از زندگیت بره بیرون ... متعلقاتش هم میرن ... دیروز دستم خورد به گلت از رو میز افتاد خورد شد ! ...
جالب بود ... خیلی جالب ... هم رفتن تو ... هم نابود شدن گل ... هم داغون شدن من ...!

| |
ـــ ای کاش میشد این روزا رو حذف کرد ... کاش میشد دیگه خاطره ها رو به یاد نیاورد ... اصلا کاش میشد دیگه تو رو نبینم ... بهتره !... کاش میشد خیلی از آدما رو که بدبختی هات رو به یادت میارن از هستی ساقط کنی ... کاش میشد از زندگی کردن فرار کنی ... کاش از اول تو نبودی ... کاش میشد من دیگه تو رو نبینم ... کاش میشد با خدای خود اندازم کار و دل خوش دارم ... کاش تو بودی خدا ... کاش تو بیشتر بودی خدا ... کاش خیلی از آدما نمی مردن ... کاش من زودتر می مردم ... کاش من اینقدر تو کار خدا دخالت نمی کردم ... کاش زندگی اینطور نبود ... کاش تو بودی مریم ... کاش دیگه با کسی درد و دل نمی کردم ... کاش اینقدر زود به اینجا نمی رسیدم ... کاش دیگه به کسی دل نمی بستم ... کاش تو رو بیشتر می دیدم مرجان ... کاش می تونستم بیشتر همراهت باشم ... کاش اینقدر آدما اشکم رو در نمیاوردن ... کاش برای اشکام دلیل نمی خواستن ... کــــــاش......
پوووووووفـــــــــــــــــــفف....
دارم دیوونه میشم . نه؟؟؟

| |
به خلقت خدا .... به حماقت خودم ... به آدما ... یا مست بودنم ....!!!؟؟؟نمی فهمم ... من این آدمای هزار نقش رو نمی فهمم ... نمی شناسم ... خوبه تو از تمام زندگی من خبر داری ... خوبه تو همه چیزو در موردش میدونی ... با رفتار های تو دیگه جایی نمی مونه که از اون قریبه توقع داشته باشم ... تو داری با منو خودت چی کار میکنی ؟ ... داری دوباره مثل آدمای قبل میشی ... داری همه چیزو له میکنی .... من باید چی کار کنم ؟ ... اصلا چرا اسیر میشم ؟ .... چرا با حرفات کلی می ریزم به هم ؟ ... فکر می کردم میشه این موضوع رو درست کرد ... اما نه ... گویا مشکل نسله ... بیماری قرنه ...
و به زودی به جایی رسیدم که بهش می گن : bon bast
دیگه دارم خورد میشم ... بابا دستتون رو از رو زندگی من بردارید .... بسه ... برای همیشه بسه ... از این حرفای تکراری دیگه داره عوقم میگیره ....!
| |
توی تاریکی مطلق ....
توی دستای نحیبت ....
اگه از افسانه دورم ... اگه ماه پیشونی نیستم ... اگه با زمین غریبه ... اگه آسمونی نیستم ... واسه خواب خستگی هات مثه یه قصه لطیفم ... !
این روزا پناه بردم به آهنگای قدیمی!!! ... شاید بتونه آرومم کنه ... رامم کنه ...!
افسار گسیخته .... افسار گسیخته...
گسیخت!

| |
آقا میری بانک .... همین که دختره سر ش رو بالا میاره میگه بفرمایید ... شل میشی ... طرف از آرایشگاه ِ گل دربست اومده سر کار ... !
میری مترو ... میگی "یه تک سفره " ... طرف برای اشانتیون علاوه بر بلیط " پا " هم میده ...! البته میدونی ... حق داره ... منم اگه اونقدر چشم واسه خودم درست می کردم ... تو حال خودم نبودم .... باور کن جلوی چشمشم نمی تونست ببینه ... از انبوهی کرم پودر و ریمل و خط چش و غیره و ذلک ...!
بابا ما که دختریم این همه یوف تو کوچه خیابون می بینیم ... پریشون میشیم ... دیگه چه برسه به اون مذکر بد بخت !
| |
گاهی وقتی یه جریان رو برای نزدیک ترین کست میگی به حدی راحت میشی که انگار تمام دردهایی که تحمل کردی رو فراموش میکنی ....! انگار کوله بار خستگی هات رو از رو دوشت بر میداره و تا یه جایی کمکت میکنه ... ! اون آدما خدا برامون گذاشته ... اما انگار ما هدیه های خدا رو پس می زنیم .... یا اصلا نمی بینیمشون ... !
گاهی فکر می کنم اگر من جای خدا بودم ... تا حالا هزار بار با آدما و بنده هام قهر کرده بودم ... اصلا می ذاشتم می رفتم یه جایی که دیگه صدای هیچ کدومشون به گوشم نرسه ... !
پس خدا هر کاری باهامون بکنه ... حقمونه !... هر چند که خدا جز خوبی کاری نمی کنه ... هر بلایی سرمون میاد از خودمونه .... !
این روزا خیلی عجیبم ... احساس می کنم خیلی بزرگ شدم ... !

| |
فکر کن تو یه مدت طولانی با این قرصا سر کنی و بهشون عادت کرده باشی ... بعد که یه مدت می گذره ... می بینی کم کم دارن تموم می شن ... !
بهترین خاطره های عمرم داره از ذهنم محو میشه ... بهترین روزایی که از زندگیم گذشته رو دارم به دست باد میدم ...!
گفتم که وقتی تو یه بار طعم بگیری ... وقتی یه بار تلخ بشی ... عوض کردنش با خداست ...!
نگرانم .... برای خودم .... برای روزایی که بدون اون خاطره ها قراره بگذرونم می ترسم ....!
نگرانم ... برای بابا .... خیلی نگرانم .!
خدایا تو که تنها نمی مونی ... من ِ تنها رو دعا کن !
| |
اگه می تونن با هم بمونن به خاطر این نیست که فراموش می کنن ...برای اینه که همدیگه رو می بخشند...!
برای دیانا ...!
| |
به مویه های غریبانه قصه پردازم
....
نمی دونم چرا .... همش این شعرو زمزمه می کنم ... این چند روز ... ؟؟!

| |
.
.
.
....اما اگه روز تولدت توی مملکت خودت نباشی .... دلتنگی اشکت رو در میاره ....!
چند سال پیش دهم همین ماه ساعت ۱۲:۳۰اومدم تو این دنیا ... از اون دنیا !
| |
که اتفاقی که قبلا از فکرش کلی خوشحال می شدی ... الان که اون اتفاق واقعیت شده برات سخته ...
هضمش مشکله...
پشت این جور خوشحالی ها یه غمه ... یه ناراحتیه ... نمی دونم آخرش خوشحال باید بود یا ناراحت ... ؟
گاهی یه اتفاقی می یفته که تو رو با خیلی از آدما غریبه می کنه ... با اون آدما یی که از خانواده ات بهت نزدیک تر بودن ... جای برادر و خواهرت بودن ... الان اینقدر متفاوت شدی که حتی برای یه sms تردید می کنی ... قبل از حرف زدن اول دونه دونه حرفات رو قورت میدی ... زمزمه می کنی ... بعد می گی ... حس می کنی یه آدم اومده اونا رو ازت گرفته .... و واقعا هم همینطوره ... اونا رو یه نفر ازت گرفته ... !
اما همیشه بزرگترا می گن هرچیزی از خدا برسه خیره ...
.... پس خیره !
اعتمادی نیست
بر
کار جهان !
| |